تبليغاتX
درد دلهای دو همکلاسی شیطون




پسربچه با لحنی اعتراض آمیز از پدرش پرسید:

 

"چرا شهربازیِ شهرمون تعطیل شده؟؟؟"

 

پدر با خنده پاسخ داد:

 

"چون شهردارِ شهرمون پینوکیویِ تازه آدم شده است و از شهرِ بازی دلِ پُری داره"

 

پسرک با ناراحتی گفت:

 

"بابا چرا شوخی می کنی من جدی پرسیدم"

 

لبخند بر لبان پدر محو شد و با لحنی خشک جواب داد:

 

"آخه همه چیز رو که نمیشه به بچه ها گفت!"

 

اما پدر می دانست که سالها پیش از این در شهرِ بازی بزرگِ شهر

 

دو مرد به پسربچه ای تنها تعرض کرده بودند…

 

پسری که سالها بعد شهردار شد…

 

 

پ . ن : دوستان دیروز دشمنان امروزند و دشمنان فردا دوستان امروز...

 

+ نقاشی شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 10:50 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... دریا |



فال عشقولانه ای به شمــــــــــا !

 

خــوب لطفا زرنگ بازی در نیار جواب ها رو از پایین نخون !

به تو 10 تا گل سرخ و 10 تا گل سفید می دن و می گن که 10 تا از اون ها رو انتخاب کن تا برای کسی که خیلی دوسش داری ببری .کدوم گل و انتخاب می کنی ؟(از هر دو نوع قاطی هم می شه !)

2 اگه بری دم خونه ی کسی که دوسش داری دوست داری خودت صداش کنی یا بگی یکی صداش بزنه ؟

3 وقتی رفتی توی اتاقش گل ها رو روی تختش می زاری یا می زاری لب پنجره ی اتاقش ؟

4 اگه بخوای به دیدنش بری از یک راه معمولی ولی مستقیم که زود برسی می ری یا از یه راه دور و دراز که پر از گل و بوته هست ؟

اگه بخوای برگردی از کدوم را ه می ری ؟

 

 

 

"جـــــــــــــواب ها "

 

 

 1   اگه که 20 تا گل ها ســـرخ باشن فقط تو دوسش داری و اگه 20 تاش سفید باشن فقط اون .اگه هم که 10 تا سفید و 10 تا سرخ باشه هم تو دوسش داری هم اون !()

2   اگه می خوای خودت صـــداش کنی متکی به دیگران نیستی و بدون اون ها هم به عشقت می رسی ! اگه هم دیگرانت صداش کنن ........(آخی !خودت انتخاب کردی به من چه ! !)

3   اگه گل و بزرای روی تختش نمی تونی دوریش و تحمل کنی و زود براش دلـــت تنگ می شه (وی-ی-ی-ی-ی حالم به هم خورد !) اگه هم گل و بزرای کنار پنجرش ....اصلا دلت برای تنگ نمی شه !(آفرین به تو که می تونی خودت و کنترل کنی  !!)

4   اگه از راهی می ری که زود برسه زود عاشق می شی و اگه از راهـــی برگردی که طولانیه دیر از یادت می بریش

 

+ نقاشی شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:31 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



سلام به دوستای گلم ........

از این که دیر دیر آپ میکنیم واقعا معذرت می خوایم ........... بعد از کنکور قول میدیم وبلاگمونو به روز رسانی کنیم

دوستون داریم ......... و ........ و ......... با تموم وجود منتظر لبخندای گرم شما هستیم

+ نقاشی شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 13:54 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



سالهاست که از اون ماجرا میگذره , درست 14 سال پیش بود , تازه دانشگاه قبول شده بودم و ترم دوم رو می گذروندم . خونوادم تو یکی از شهر های جنوبی زندگی می کردند ولی من دو سه سال قبلش بعد از جر و بحث  مفصلی که با پدرم داشتم راهی تهران شده بودم تا هم از امکانات تحصیلی بهتر تهران استفاده کنم و هم کاری پیدا کنم و استقلال مالی داشته باشم . انصافا تو اون دو سال و نیمی که به تنهایی تو تهران سپری کرده بودم هم خرج تحصیل هم زندگی مجردیمو در آورده بودم , هم تونسته بودم یه ماشین واسه خودم دست و پا کنم هم اینکه دانشگاه قبول بشم

عید سال 72 بود که بعد از دو سال ونیم برگشتم جنوب . سه چهار روز اول صرف دیدن اقوام شد و زیاد با پدرم و مسایل طایفه که بیشتر دعوامون هم سر اون بود برخورد نداشتم اما از روز پنجم دوباره همون داستانها شروع شد , دوباره این جر و بحثها داشت اذیتم می کرد ضمن اینکه مسایلی هم که در طایفه اتفاق می افتاد اصلا برام قابل هضم نبود و به شدت آزارم میداد. شب هفتم عید بود که همه خونه عمه ام جمع شده بودند وطبق معمول دعوا سر رعایت آداب و رسوم طایفه بود و اینکه دختر عمو باید زن پسر عمو بشه حتی اگر پسر عمو بدترین انتخاب ممکن برای یه دختر باشه و چون پدرم بزرگ طایفه بود همه اختلافاتشون رو پیش پدرم حل وفصل می کردند.این بار هم دعوا بین دو تا از عموهام بود .چون این داستان به شدت برام تکراری شده بود و هیچ علاقه ای به شندینش اون هم با اون صداهای گوش خراش نداشتم ،یه چایی واسه خودم ریختم و مشغول بازی با استکانم شدم . همین جور که با استکان ور می رفتم متوجه سنگینی یه نگاه رو خودم شدم سرمو که بلند کردم دیدم یه دختره , نه نه یه فرشته داره نگاهم می کنه , چشمهای درشت مشکی ، نه سیاه ، نه نمیدونم  ....... تیره ترین رنگی که تو عمرت دیدی با نگاهی که همه وجودتو آتیش می زد,صورت خوش ترکیب با پوستی سفید که تو دخترهای جنوبی خیلی کم دیده می شه و موهایی به رنگ چشمهاش که حتی دیدنش هم نوازشت می کرد. از دیدنش نفسم بند اومد, نمی دونم یه ثانیه نگاهش کردم ,یه دقیقه , یه ساعت یا یه سال واقعا نمی دونم چقدر طول کشید.

از صدای عمه ام به خودم اومدم که می گفت کجایی ؟

گفتم عمه ........ اون دختره کیه ؟ گفت اونو می گی ؟ بعد یه جواب سر بالا بهم داد و گفت غریبه نیست . "منم زیاد اصرار نکردم ". بعد از اون تا آخر شب هر وقت نگاهش می کردم یا داشت نگاهم می کرد یا اگه روش به هر طرفی بود بر میگشت و نگاهم می کرد .
نمی دونم اونشب کی رفتن تنها چیز دیگه ای که از اون شب یادمه اینه که نزدیکیهای صبح پدرم رو لب رودخونه دیدم که داشت دنبالم می گشت .دیگه لحظه ای نبود که تصویرش جلوی چشمام نباشه . هر کاری کردم عمم نگفت اون دختر کیه ,از بابام هم که نمی تونستم بپرسم عین اسفند رو آتیش چند روزی بالا پایین می پریدم و خودمو به در ودیوار میزدم بلکه بتونم اون دختر رو پیدا کنم . ولی هرچی بیشتر تلاش می کردم کمتر موفق می شدم تا اینکه یه روز حسابی حالم بد شد . به زور رفتم تا بیمارستان  تا اومدم توضیح بدم و وقت دکتر بگیرم از حال رفتم .چشمامو که باز کردم دیدم اون دختره نشسته روبروم ......... اولش فکر کردم مردم , بعد که دقت کردم دیدم نه تو اورژانس بیمارستانم .

 ازش پرسیدم چی شده من اینجا چیکار می کنم ؟ گفت داشتی با پرستار حرف می زدی که از حال رفتی . کفتم تو اینجا چیکار می کنی ؟ گفت منم نشستم تا حالت بهتر بشه بعد برم . بعدا فهمیدم که خواهرش ناراحتی کلیه داره و چند روز یک بار میاد برای دیالیز .اون هم باهاش میادکه تنها نباشه.از بس که اومده ، بیشتر پرستارا باهاش دوست شدن. وقتی هم که من از حال رفتم کارت شناساییم رو نگاه کردن دیدن که فامیلیم با اون یکیه بهش به خاطر همین بهش خبر داده بودن . تا اینجا تازه فهمیده بودم که با هم فاملیم اما هنوز اسمشو نمی دونستم

گفتم نمی خوای اسمتو بهم بگی ؟ گفت فرنوش . هر چی فکر کردم که چطور تا حالا ندیدمش یادم نیومد آخه منم تقریبا مثل بابام همه فامیل رو می شناختم . یه خورده نگاهش کردم طفلی خجالت کشید وسرشو انداخت پایین . گفتم دوستیم ؟ گفت حالت بهتر شده ؟ دوباره پرسیدم دوستیم ؟ گفت خواهرم کارش تموم شده باید برم . بلند شد که بره دستشو گرفتم و گفتم یعنی دوست نیستیم ؟ گفت نه . گفتم چرا ؟ گفت آخه من عاشقم ..... و بعدش رفت

مبهوت ، مسیر رفتنشو نگاه می کردم ، یعنی چی عاشقم ؟ عاشق کیه ؟ چرا ازش نپرسیدم که منظورش چی بود ؟
پاشدم سوزن و سرم رو از دستم در آوردم و راه افتادم سمت خونه . یکی دو روزی حال حرف زدن با هیچ کسی رو نداشتم و به خودم و بخت بد و هر چی که دور ورم بود بد وبیراه میگفتم .روز دوم نزدیکیهای غروب بود که عمم بهم گفت شب برنامه نذار می خوایم بریم خونه فلان عمو زاده . گفتم شما برید من حالشو ندارم بیام ، گفت خودت میدونی و رفت .

 اولش اهمیتی ندادم ولی بعد یادم افتاد که عمم این جور موقعها انقدر گیر می داد که بگی میام بعد میرفت .دم غروب بود که دیدم بد جوری دلم گرفته با خودم گفتم میرم شاید جای بدی نرفته باشن . رسیدم خونه اون فامیلمون و داشتم بند کفشهامو باز می کردم که دوباره سنگینی اون نگاه رو احساس کردم سرمو بلند کردم که دوباره اون فرسته ی زیبا رو دیدم " فرنوش بود " . گفت فکر کردم که دیگه نمیای . گفتم اگه می دونستم تو هم دعوتی نمی اومدم . گفت من دعوت نیستم صاحب خونم ، تو دعوتی .

 تازه فهمیدم که چرا عمم اصراری به اومدنم نکرد . داشتم بند کفشو می بستم برگردم که بابام رسید و مجبور شدم برم تو . اون شب هم دوباره اون داستان نگاه رو داشتیم . با این تفاوت که پذیرایی هم به عهده فرنوش بود و نگاه دقیق بابام رو هم اونشب داشتیم. اون شب خیلی به رفتار فرنوش دقت کردم ولی هرچی با خودم فکر می کردم که این که عاشقه چرا ااینجوری نگاه میکنه به نتیجه ای نمی رسیدم .اون شب هم گذشت و من عین این دیوونه ها کارم شده بود صبح تا شب لب رودخونه نشستن و تو سکوت به فرنوش فکر کردن

تعطیلات تموم شد ومن مجبور بودم برگردم تهران . برگشتم ولی نه دیگه درس می فهمیدم چیه نه کار . دو ماه تحمل کردم ولی نتونستم و دوباره برگشتم . تو راه با خودم فکر می کردم که میرم حداقل ازش می پرسم عاشق کیه ؟ اصلا  پیداش می کنم وسر به نیستش می کنم . هزار و یک جور نقشه کشیدم تا رسیدم . وقتی رسیدم اول صبح بود . می دونستم که میره مدرسه آخه دیده بودم که کتابهای چهارم دبیرستان تو خونشونه ,از برادرش پرسیده بودم مال کیه؟ گفت فرنوش .

بعد یه جایی نزدیک خونشون ماشین رو پارک کردم و چشمم رو دوختم به در خونشون تا اومد بیرون . با ماشین دورادور دنبالش رفتم تا یه کم از محل دور شد بعد رفتم نزدیکش اولش بهم محل نذاشت بعد که منو شناخت سوار ماشبن شد و با تعجب پرسید اینجا چیکار می کنی ؟ چرا این شکلی شدی ؟ تو آیینه ماشین خودمو نگاه کردم و تازه متوجه شدم تو این دو ماه چه ریخت و قیافه ای پیدا کردم .گفتم اینا مهم نیست اومدم ببینمت که اون کیه که اونجوری گفتی دوسش داری؟ گفت اول تو بگو چرا اینجوری شدی ؟همه داستان رو بهش گفتم . اینکه تو این مدت چی بهم گذشته چرا اومدمو حتی فکرای تو راهم رو هم گفتم . دیدم داره گریه می کنه . دستمو گرفت وشروع کرد به بوسیدن وعذر خواهی کردن و هی می گفت منو ببخش. اصلا نمی فهمیدم که چرا داره این کارو می کنه زوری دستمو کشیدم بیرون .گفت من فکر نمی کردم تو اینجوری بشی اگه همون روز تو بیمارستان ازم می پرسیدی بهت میگفتم . گفتم خوب الان بگو . گفت من عاشقتم ، من تو رو دوست دارم . تازه فهمیدم تا حالا دنبال خودم می گشتم.

بعداز اون روز یک هفته موندم ، دو سه روزی که با هم بودیم یادم افتاد که من فرنوش رو از قبل می شناسم ، اون موقع که جنگ خیلی شدید بود و اهالی شهر رو تخلیه کرده بودن ما با هم تو اردوگاهی که برامون درست کرده بودن هم بازی بودیم ، اون موقع من ده سالم بود و اون هشت سالش ...... وقتی بهش گفتتم خندیدو گفت چه عجب یادتون اومد، نگو اون از قبل همه چی رو یادش بوده. .
این دفعه کاملا متفاوت برگشتم . بعداز اون هر هفته پنجشنبه شب با ماشینم پرواز میکردم جمعه صبح میرسیدم جمعه رو با هم بودیم و دوباره شب سینه خیز برمی گشتم تهران شنبه صبح هم سر کلاسم بودم. هزار کیلومتر رو موقع رفتن حالیم نمی شد و موقع برگشتن صد هزار کیلومتر می شد.

هر چی بیشتر از عمر رابطمون می گذشت بیشتر به هم نزدیک می شدیم شاید باورتون نشه ولی جوری شده بود که اگه تشنم بود لازم نبود بهش بگم فقط کافی بود نگاهش می کردم و اون برام آب میاورد. دیگه کم کم ماجرای رابطه ما دوتا رو تو شهر همه فهمیده بودن. تو این مدت سعی می کردم بیشتر کار کنم و کمتر خرج کنم تا زودتر بتونم فرنوش رو با خودم ببرم تهران . اونجوری که حساب کرده بودیم من یک سال ونیم دیگه درس داشتم و دوسال هم باید میرفم سربازی و 6 ماهی هم طول می کشید تا یه خونه زندگی مرتب براش ردیف کنم یعنی جمعا 4 سال . روزها رو درس میخوندم ، از ساعت 5/2 تا 5/10 شب تو مخابرات کار می کردم و از 12تا 6 صبح تو گلخونه یکی از دوستام شیفت شب . اینجوری می تونستم طبق برنامه کارامو انجام بدم . . اواسط سال دوم بود که خونواده فرنوش هم دیگه کاملا از رابطه ما خبر دار سدن تا اینکه یه روز هم پدرش باهام صحبت کرد و منم صادقانه بهش گفتم که دخترش رو دوست دارم گفت ولی پدرت اجازه نمی ده . گفتم من می خوام باهاش زندگی کنم نه پدرم ، گفت اگه پسر عموهاش بخوانش من نمی تونم نارضایتی کنم و پدرت هم که مجبورمون می کنه طبق رسوم طایفه عمل کنیم .گفتم اگه خود فرنوش بخواد می تونیم طبق رسوم عمل نکنیم . .بعدازاون روز دیگه به راحتی به خونشون رفت و آمد می کردم تااینکه قضیه به گوش پدرم رسید و از اون موقع تازه دردسر شروع شد .

پدرم به شدت مخالف این رابطه بود آخه ما از بزرگان شهر بودیم و اونها یه خونواده معمولی بودن . بعدش اختلافمون اونقدر بالا گرفت که حتی بیشتر وقتها دیگه خونه خودمون نمی رفتم و مستقیم می رفتم خونه فرنوش . تو اون مدت درسم تموم شد و رفتم سربازی ولی تا اونجا که میشد برنامه ملاقاتهای هفتگیمون کماکان ادامه داشت .
آخرای سربازیم بود و تقریبا 4 سال از اولین ملاقات من و فرنوش گذشته بود . یه روز اخر هفته طبق معمول برای دیدن فرنوش رفتم شهرمون ، وقتی رفتم خونشون دیدم چشمهاش حسابی قرمزه ،فهمیدم که گریه کرده هر چی اصرار کردم چی شده بهم نگفت فقط گریه می کرد و می گفت کی منو می بری ؟ بهش گفتم تو که برنامه ها رو می دونی باید تقریبا یک سال دیگه صبر کنیم . گفت نمی شه زودتر باید این وصلت انجام بشه ،گفتم نه تو که می دونی من دارم تمام سعیمو می کنم . طفلی دیگه اصرار نکرد و گفت هر چی تو بگی . ولی بعد از این که برگشتم رفتم یه خونه بزرگتر اجاره کردم ووسایل خونه رو تکمیل کردم و با خودم قرار گذاشتم تو همین ماه رسما برم خواستگاری و کارو تموم کنم . اونم حق داشت ، چهار سال منتظر من بود و شاید دیگه از این وضع خسته شده . روزهایی که من تهران بودم روزی دو سه بار تلفنی با هم حرف می زدیم ولی بعد از اون روز تا دو سه روز فرنوش تلفنمو جواب نمی دادو بعداز اون هم نه موبایلی رو که براش گرفتم جواب داد ، نه تلفن خونشونو کسی برمیداشت ، آخر هفته هم هر کاری کردم نتونستم مرخصی بگیرم برم ببینمش . دوهفته تو بی خبری مطلق بودم ، داشتم دیوونه می شدم ، مگه می شد فرنوش تلفن منو جواب نده یا به من زنگ نزنه؟ آخر هفته دوم از پادگان مستقیم راه افتادم سمت شهرمون . نیمه های شب بود که رسیدم اما با خودم گفتم  که بده این موقع شب برم خونشون رفتم خونه خودمون

صبح که می خواستم برم بیرون بابام رو دیدم ، خیلی گرم باهام احوال پرسی کرد و با یه لبخند شیطنت آمیز گفت میری دیدن نامزدت ؟ برو بابا جون ، بهت خوش بگذره.هنوز تو بهت رفتار بابام بودم که رسیدم خونه فرنوش اینا. در زدم ولی با تعجب دیدم یه خانومی در باز کرد که من تو این چند سال ندیده بودمش . احوال پرسی کردم وسراغ فرنوش رو گرفتم با تعجب گفت ما همچین کسی رو نداریم اینجا . بیشتر نشونی دادم گفت آهان دوهفته پیش از اینجا رفتن . کفتم آدرسی؟ نشونی ؟ چیزی .......  گفت نه ، چیزی به من نگفتن. رفتم در خونه چندتا از همسایه ها که می دونستم مادر فرنوش رابطه گرمتری باهاشون داره اما اونها هم از آدرس جدیدشون هیچ اطلاعی نداشتن .داشتم سوار ماشین می شدم که دیدم حاج رحیم سوپری محلشون داره یه اداهایی از خودش در میاره که یعنی بیا اینجا. رفتم پیشش ، بعد سلام احوالپرسی بهم گفت بهزاد تو عین پسرم می مونی یه چیزی بهت می گم ولی از من نشنیده بگیر. گفتم چیزی شده ؟گفت دو سه هفته پیش چند تا از فامیلاتون که من می شناختمشون شبونه اومدن اینجا و چند دقیقه ای با پدر فرنوش دم در صحبت کردن . دو روز بعد اونها شبونه اساسشون رو جمع کردن و از این جا رفتن . تازه دوزاریم افتاد که رفتار بابام معنیش چیه . اون خبر داشته که فرنوش اینا از اونجا رفتن . رفتم خونه ، به بابام گفتم داستان چیه ؟ گفت کدوم داستان ؟ گفتم میدونی چی رو می گم ، با من بازی نکن . گفت آهان اون دختره رو می گی ؟ چند وقت پیش پسر عموش اومد خواستگاریش و باباش هم مجبوره قبول کنه ، گفتم خوب چرا از اون محل رفتن ؟ گفت برو از خودشون بپرس من نمی دونم . گفتم کجا رفتن ؟ گفت من که بیکار نیستم بچرخم تو محله ها ببینم کی کجا میره خودت بگرد پیداشون کن . 10 روز تمام شهر رو زیر ورو کردم ولی هیچی نصیبم نشد

عین این مادر مرده ها تو کوچه های شهر می گشتم بلکه رد ونشونی ازشون پیدا کنم ولی دریغ از کوچکترین نشونی هیچ کدوم از فامیلها هم اگر می دونستن کجا رفتن از ترس بابام چیزی به من نمی گفتن . دیگه ناامید شده بودم داشتم بر می گشتم تهران که یادم افتاد یه فروشگاهی خارج شهر هست که صاحبش  با پدر فرنوش دوسته برگشتم ورفتم سراغش . یه بار قبلا با پدر فرنوش پیشش رفته بودم . منو شناخت . ازش سراغ پدر فرنوش رو گرفتم گفت چطور نمی دونی ؟ گفتم من چند وقتی تهران بودم وتازه دارم می رم خونشون . گفت کجای کاری بابا از این شهر رفتن . گفتم کجا ؟ گفت آبادان. گفتم آدرسی ،نشونی گفت فقط می دونم تو بازار پدرش یه مغازه گرفته .

بعد رفتم آبادان. شروع کردم یکی یکی مغازه ها رو گشتن. بعد از دو روز تو طبقه دوم یکی از پاساژهای کنار شط پیداش کردم . رفتم تو ولی انگار که اولین باره منو دیده . سلام کردم ، گفت امرتون ؟ فهمیدم حرف زدن فایده ای نداره ورفتم بیرون . تا شب همون جاها پرسه زدم تا مغازه رو تعطیل کرد بعد دورادور تعقیبش کردم تا رفت خونه. دو روز نزدیک خونشون تو ماشین بودم تا بلاخره خواهر فرنوش از خونه اومد بیرون . دنبالش دویدم دوتا کوچه اونور تر جلوشو گرفتم .وقتی منو دید با بی تفاوتی نگاهم کرد و رد شد . جلوشو گرفتم و گفتم فرنوش کجاست ؟ گفت به تو ربطی نداره . "می خواستم خفش کنم . دیدم تو خیابون نمی شه الان جیغ وداد می کنه اوضاع خراب تر می شه ". برگشتم سمت ماشین و دوباره تو ماشین منتظر شدم شاید خودشو ببینم . یه لحظه از صدای بسته شدن در ماشین از خواب پریدم .فرنوش بود. نمی دونستم چی بهش بگم ، بخندم ،گریه کنم ، دعواش کنم . گفت چقدر منو دوست داری ؟ گفتم بعد چهار سال تازه یادت افتاده اینو بپرسی؟ بازم پرسید چقدر منو دوست داری ؟ گفتم بعد 20 روز فکر نمی کنی باید چبز دیگه ای بهم بگی ؟ گفت اونقدر منو دوست داری که همین الان با هم بریم تهران ؟گفتم تو که می دونی بدون اجازه پدرت من این اینکارو نمی کنم . گفت اگه این کارو نکنی و من الان برم دیگه هیچ وقت نمی تونم برگردم

گفتم آخه چرا؟ گفت ببین اگه من الان برم دیگه هیچ وقت بر نمی گردم . واقعا نمی فهمیدم چی می گفت ، بهش گفتم اگه منو دوست داشته باشی صد سال دیگه هم که بیام با من میای. گفت الان تا هرجای دنیا که بخوای باهات میام .هر جوری که بشه باهات زندگی می کنم ولی اگه برم ........ دیگه نمی شه .

گفتم خوب برو . اونم درحالی که تمام صورتش اشک بود رفت . با خودم گفتم این دیگه چه داستانی بود ؟ یه خورده دیگه تو ماشین نشستم شاید برگرده ولی دیگه برنگشت. برگشتم شهر خودمون که تا آبادان یک ساعتی راهه. رفتم خونه . بابام گفت : چه زود برگشتی ؟نامزدت رو دیدی ؟ هنوز ازدواج نکرده بود؟ گفتم چی می گی بابا، کی قراره ازدواج کنه ، گفت فرنوش خانومتونو می گم ، پسر عموش ازش خواستگاری کرده و اونم از بس تو رو دوست داشت قبول کرده . باورم نمی شد گفتم دروغ می گی .گفت چرا از خودش نپرسیدی ؟ گفتم امکان نداره و بعد  دو سه روزی گذشت و باز هم خبری از فرنوش نشد.

باید بر می گشتم تهران . یک ماهی تهران بودم ، سربازیم هم تموم شد و از فرنوش خبری نشد دیگه واقعا حال خودمو نمی فهمیدم . گفتم میرم دنبالش و هرجور شده میارمش . دیگه بسته ..... اول رفتم خونه که با بابام صحبت کنم و راضیش کنم هرجور شده باهام بیاد خواستگاری . خیلی باهاش کلنجار رفتم ولی اون فقط می گفت نمی شه . هر چی هم می گفتم آخه چرا می گفت نمی شه دیگه . آخرش مثل اینکه از اصرار من کلافه شد و گفت خیلی دوست داری بدونی ؟گفتم آره . گفت بیا بریم تا بهت بگم . رفتیم خونه . رفت از تو کمد یه پاکت در آورد و پرتش کرد طرفم و گفت ببین چرا نمی شه . بازش کردم ولی ایکاش که نمی کردم . کارت دعوت عروسی بود ، عروسی فرنوش با پسر عموش. همون پسر عمویی که من فکر می کردم فقط یه توهمه. همین پنج شنبه. اگه بدونی چه حالی داشتم ؟ اگه بدونی.
رفتم دم خونه فرنوش اینا مادرش درو باز کرد ولی تا منو دید درو بست . در زدم ، داد زدم ، التماس کردم ولی در رو باز نکرد. خسته کلافه از همون جا برگشتم تهران . تو راه به هرچی دختر و عشق و آدم احمق مثل خودم که چهار سال عمرشو میذاره پای یه دختر وبعدش اینجوری میشه فحش میدادم

اگه بدونی اینجوری تنها شدن چه دردی داره ،اگه بدونی
3 ماه از خونه بیرون نیومدم. شب و روز کارم شده بود مشروب خوردن وسیگار کشیدن و حرص خوردن. یه روز دیدم زنگ میزنن ، با بی حالی در رو باز کردم دیدم یه آقایی که یه پاکت بزرگ دستشه گفت بهزاد شمایی؟ گفتم بله گفت این پاکت دو ماه پیش برای شما اومده بود به آدرس قبلیت ، احساس کردم چیز مهمی توشه ولی خیلی سخت تونستم پیدات کنم ، پاکت رو داد به من و خیلی زود رفت اما من پاکت رو انداختم یه گوشه ای و بهش توجه نکردم ولی بعد از چند روز دیدم آدرس خونه فرنوش روش نوشته شده به سرعت پاکت رو بازکردم ، توش نوشته بود:
بهزاد عزیز تر از جانم موقعی که این نامه رو می خونی من دیگه تو این دنیا نیستم ، برای همین خوشحالم که تو منو شرمنده نمی بینی و من خودمو در اختیار کسی غیر از تو نذاشتم . نمی خواستم با گفتن این حرفها اختلاف تو و پدرت رو بیشتر کنم ولی من هم درسته که در عالم واقعیت نتونستم با تو زندگی کنم ولی خودمو همسرت می دونم و لازمه که بدونی چرا این اتفاقات افتاد.چند ماه پیش چند نفر از پسر عموهات اومدن خونه ما و پدرم رو تهدید کردن که اگه فکری برای دخترت نکنی و دست از سر پسر شیخ بر ندارین هر اتفاقی افتاد گردن خودتونه . بعد از اون هم با برنامه ریزی پدرت پسرعموی منو فرستادن خواستگاریم . پدرم چون پسر عموم از ابتدایی ترین امکانات بی بهره بود به همین بهانه اونو رد کرد و چون می دونست اون نمی تونه زندگی فراهم کنه گفت برو هر وقت تونستی خونه زندگی فراهم کنی بیا. این همون زمانی بود که من ازت خواستم زودتر بریم سر زندگیمون ولی تو گفتی نمی شه. بعد از اون ماجرا پدرت برای اینکه بتونه نقشه اجرا کنه برای پسر عموم یه ماشین خرید و پول برای اجاره خونه تهیه لوازم زندگی در اختیارش گذاشت . تو هم که رسم ورسومات رو بهتر از هر کس دیگه ای می دونی ، دیگه پدرم جوابی نداشت که بهش بده . من دختر عموش بودم و اون هم همه خواسته های پدرم رو اجرا کرده بود. این هم همون شبی بود که بهت گفتم بیا همین الان بریم و گفتم اگه برم دیگه نمی تونم برگردم ولی تو باز هم نخواستی که من با تو باشم و به من گفتی برو. ولی من اجازه نمی دم نقشه اونها اجرا بشه ،درسته که نمی تونم با تو باشم ولی با کس دیگه ای هم نخواهم بود . چون دیگر در این دنیا نیستم که این اتفاق بیفته.

انگار که خونه رو سرم خراب شد ، انگار تمام حسرت های دنیا رو تو دلم گذاشتن چه روز سیاه وشومی . چطور من با دست خودم این بلا رو سر عزیزترین کس عمرم آوردم.از سیاهی اون روزها هنوز هم نمی تونم بگم . بعد از مدتی فهمیدم که فرنوش اون شب که این نامه رو نوشته خود کشی کرده. ولی مادرش به موقع رسیده و نجاتش دادن و به شدت مراقبش بود تا روز عروسی.
تا دو سال بعد از اون ماجرا عین روح از جهنم رونده بودم . می رفتم سر کار ، غذا می خوردم ، می خوابیدم ، زنده بودم ولی زندگی نمی کردم . چه روزهای سیاهی بود ، عشقم رو به خاطر بی توجهی خودم از دست داده بودم و تقصیر خودم بودم. بعد از دوسال سعی کردم از اون حالت بیام بیرون . دیگه غصه خوردن ، از مردم خودمو پنهون کردن فایده ای نداشت و چیزی عوض نمی شد . فرنوش با اون پسره ازدواج کرده بود.
کم کم بهتر می شدم و بر می گشتم به حالت سابقم . یه شرکت برای خودم تاسیس کردم و از صبح خیلی زود مشغول کار می شدم وتا دیر وقت کار می کردم تا کمتر به گذشته فکر کنم .
ده سال از اون ماجرا گذشت . دیگه به شهرمون بر نگشتم ، گاهی وقتا پدرم یا بقیه خونواده میومدن تهران پیشم ولی من هیچ وقت نتونستم برم تو شهری که بهترین و بدترین خاطرات عمرم رو گذروندم. دورادور شنیده بودم که فرنوش زندگی خوبی نداره ولی نمی تونستم براش کاری کنم وهمش می ترسیدم اگه برم شهرمون وببینمش ممکنه کاری کنم که اوضاع بدتر بشه.

پیش از عید امسال خیلی احساس دل تنگی می کردم ، با خودم فکر کردم ده سال گذشته دیگه حتی فرنوش ممکنه منو یادشم نیاد ،بعدشم منم دیگه بعد از این همه مدت شاید دیگه مسائل برام مثل قدیم نباشه. دل رو زدم به دریا و عید رفتم شهرمون. تو این ده سال فکر نمی کردم دیگه بدتر از این اتفاق برام بیفته و لحظه هایی به اون سختی داشته باشم . اما اشتباه می کردم . از اون سخت تر هم بود . به محظ اینکه رسیدم شهرمون ناخوداگاه رفتم سمت محل قدیمی فرنوش اینا . یه جند دقیقه ای رو اونجا بودم ، نمی دونی چقدر سخته بری جایی که با دست خودت بهترین خاطرات عمرتو خراب کردی . در و دیوار شهرمون فرنوش رو یادم می آوردن ، از هر کوچه ای که رد می شدم یه خاطره اونجا داشتم . چند روز اول کارم این شده بود که تو شهر می گشتم  . تمام خاطرات مثل یه فیلم دائم جلوی چشمهام بود . غروبها هم چون خیلی وقت بود از شهرو اقواممون دور بودم دائم خونه این فامیل و اون فامیل دعوت می شدم .

 یه شب خونه یکی از فامیلا دعوت بودم از اتاق اومدم بیرون که یه سیگار بکشم وبرم تو . ازدر اومدم بیرون ولی ای کاش که جنازم از اون در میومد بیرون . یه خانومی رو دیدم که یه شبهی بود از فرنوش. باورم نمی شد این فرنوش من باشه ، صورت شکسته ، موهای سفید ، نگاه بی رمق ، اول یه کم با تعجب نگاهش کردم وقتی تعجب منو دید گفت نبایدم بشناسی .گفتم تو فرنوش نیستی گفت نه فرنوش ده سال پیش مرد. از نگاهی که سنگ رو آب می کرد فقط شوق نیودن می دیدی، از صدایی که از بارون لطیف تر بود نوای مرگ می شنیدی، قامت سرو رعناش مثل چوبهای موریانه زده شده بود. اگه کوه بودی و جای من بودی خرد می شدی ،اگه از فولاد بودی و جای من بودی ذوب می شدی .نمی دونم من چه جونوری هستم که اینها رو دیدم و هنوز زنده ام . به آرومی دستش رو کشید رو صورتم و اشکهامو پاک کرد ، می دونی چی به من گفت ؟ به من گفت چقدر خوشحالم که تو هنوز همونی هستی که با فرنوش بود. زبری دستاش بدبختیهاشو قشنگ نشونم داد . سراغ از زندگیش گرفتم . چه زندگی ای ، پسره با دو تا بچه فرنوش و رها کرده و ماهی ، دو ماهی یه سر میاد خونه و بعد دنبال کثافت کاری خودشه . این دختره بیچاره هم نصف اساس زندگیش خونه پدرشه و نصف دیگش خونه پدر شوهرش. .

دو بچه داره که به علت ازدواج فامیلی هر دو بیمارن و این طفلی تک وتنها این دوتا رو با چنگ و دندون داره بزرگ می کنه .پدرش بعد از اینکه به زور فرنوش رو داد به اون پسره دچار ناراحتی عصبی شده و وقتی فرنوش رو می بینه دچار تشنج می شه ، واسه همینم پسر عموم که از ماجرای ما خبر داشت یه اتاق تو طبقه بالای خونش می ده به فرنوش تا با بچه هاش بتونه اونجا زندگی کنه .
لحظه های سخت تر از اون روزهای ده سال پیش روهم دیدم ولی بدتر از اون هم بود . وقتی رفتم بالا تو اتاق فرنوش دلم می خواست زمین دهن باز کنه منو ببلعه . از خجالت نمی دونستم چکار کنم ، دو سه دقیقه که نشستم فرنوش هم اومد کنارم نشست وگفت زندگیمو میبینی ؟ یه زندگی سوخته ........  نمی دونستم چی بگم . گفت بذار یه چیزی نشونت بدم . رفت ویه آلبوم عکس آورد و گفت اینو نگاه کن. گفتم چیه؟گفت نگاه کن خودت می فهمی . خودشم نشست رو بروم و زل زد به من . اولین صفحه رو که باز کردم جون از بدنم رفت بیرون ، عکس فرنوش بود تو لباس عروسی. بقیه صفحه ها هم همین طور بیست تا عکس دیدم  بیست بار مردم و زنده شدم .وای که چقدر زیبا شده بود ولی تو همه عکسها چشماش کاسه خون بود . اگر دو تا عکس تو اون آلبوم بیشتر بود از اون اتاق زنده در نمی اودم . گفتم چرا اینا رو به من نشون دادی ؟ گفت خیلی دیدنش سخت بود ؟ من هر روز نگاهشون می کنم در آخرم بهم گفت پاشو برو.

اینم ماجرای منو بلاهایی که خودم سر خودم آوردم


من ده سال پیش خودمو نکشتم . من عزیز ترین کسم رو مجبور کردم ده سال هر روز بمیره . .                  

+ نقاشی شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:31 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



 


>>> ادامه قصه <<<
+ نقاشی شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:38 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



 

 


>>> ادامه قصه <<<
+ نقاشی شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 22:4 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... دریا |



بعد از یه مدت یه پسر به اسم شایان وارد زندگیم شد و چون یه بار شکست خورده بودم بنابراین خیلی زود وابسته میشدم حالا چه به پسر چه به دختر ............

اوایلش که زیاد بهش رو نمی دادم و نمی خواستم که بفهمه بهش وابسته شدم اما اون انقدر محبت می کرد و دور و ورم می پلکید که حسابی منو به خودش جذب کرده بود .

شایان هیچ وقت مثل نیما بهم نمی گفت دوست دارم اما با رفتارش داشت بهم ثابت می کرد ........

تا اینکه یه روز تو آبیدر دیدمش ............ شایان بدون هیچ مکسی بهم پیشنهاد رفاقت داد اما من با اینکه آرزو داشتم واسه فراموش کردن عشق اولم باهاش باشم از دهنم پرید و گفتم نه ...... نه ....... نه.

نمیدونم دلیلش چی بود اما اینو خوب میدونم که حرف دلم بود .

تا یه سال فکر کردم و هر روز هم با اشتیاق نگاش میکردم اما نمیدونم چرا .......؟

چرا هیچ وقت نمی تونستم دلمو راضی کنم که باهاش باشم ؟ ........ بعد از یه مدت شمارشو ازش گرفتم و چندین بار باهاش حرف زدم و بهش گفتم که خیلی دوسش دارم اما هر چی بهم میگفت خواهش میکنم بزار یه ماه باهم باشیم اگه خوشت نیومد جدا میشیم فقط میگفتم هنوز نه .

من اصلا عادت نداشتم کسی رو امتحان کنم اما اونو چندین بار با شماره های مختلف امتحان کردم  و با سر بلندی از امتحاناتش بیرون میومد به خاطر همین بیشتر بهش اعتماد کردم

تا اینکه ...........

این اعتماد کار دستم داد البته نه تنها اعتماد بلکه گفتن کلمه ی دوست دارم به شایان . جوری بود که بهش گفتم  و خودمو لو دادم که همه ی اون شماره ها از طرف من بوده  اونم نامردی نکردو تموم شماره ها ی دوستام رو نگه داشت تا به وقت خودش ..........

بعد از یه مدت که من دیگه بد جور بهش وابسته شده بودم و می خواستم پا رو دلم بزارمو بگم آره ........ شایان با کمال بی شرمی و سو ء استفاده از این که میدونست دیگه خیلی دوسش دارم با یکی از دوستام تماس گرفته بود و بهش گفته بود که " من سارا رو بی اندازه دوست داشتم و دارم اما نه به خاطر خودش بلکه به خاطر سو ء استفاده و استفاده از جسمش نه قلبش "

آره فرشته های گل این بود که تا یه مدت اسم خودمم از یادم رفته بود . آخه منی که تا حالاشم دوست پسر نداشتم به خاطر بی شرمی و نامردی شایان چه حرفایی که پشت سرم نمیزدن ...........

کاری باهام کرده بود که تا سه ماه پامو از خونه بیرون نمی گذاشتم آخه من از اون دخترایی نبودم که از این حرفها پشت سرم باشه

حالا هم دیگه گذشته و این بلایی بود که باید سرم میومد تا دیگه به این راحتی اعتماد نکنم

اما .............

"فرشته های مهربون من در حد این نیستم که نصیحت بکنم اما ........

یه خواهش دارم از پسرا : که هیچ وقت با دل هیچ کسی اینجوری بازی نکنید و اگه واقعا دوسش دارید بهش ابراز علاقه کنید نه به خاطر شهوت و هوس

و یه خواهش از دخترا : سعی کنید به این راحتی اعتماد نکنید "

                        ( نفرین مادر نیما واسم اجرا شد )

 

                                                 ای خدااااا .......

+ نقاشی شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:10 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



 

   از این به بعد جواب هر لبخندتون رو تو همون کامنت میدیم

+ نقاشی شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:6 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



دوستان عزیز ازتون معذرت میخوام چون تو این مدت نمی تونیم آپ شیم آخه

یه اتفاقی واسه یکی از دوستامون افتاده ........

خواهش میکنم واسش دعا کنید

+ نقاشی شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 21:20 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



*منم عاشق شدم اما به خدا عشق اصلا ارزش نداره و به نظر من عشق عامل اصلی غمه ، یعنی در واقع عشق هستش که ما رو نا امید و افسرده میکنه و مهمتر از همه ............. ( گوشه نشین)*

سال اول راهنمایی بودم یعنی زمانی که نمی دونستم دوست داشتن یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  و از کلمه ی عشق و عاشقی خنده م می گرفت  ................ که یه پسر وارد زندکیم شد ، پسری که به قول خودش عشقش بودم و هر کاری می کرد نمیتونست فراموشم کنه  .....

اون موقع من 14  سالم بود و نیما  20  ساله بود  .

این داستان ادامه پیدا کرد تا سه سال ، تو مدت این سه سال من نیما رو هر روز سر راه مدرسه و کلاسهام میدیدم ، هر روز به خاطر دیدن منو اثبات کردن علاقه اش به من و دوباره التماس کردن که خواهش میکنم با من باش ......... من دوست دارم ، من عاشقتم و ...... هرروز از این کارا و جمله های تکراری  میکرد تا شاید بتونه منو راضی کنه که منم دوسش داشته باشم و به حرفاش باور کنم و بهش بی اعتنایی نکنم اما فایده ای نداشت چون من بچه بودم و عشق رو نمی فهمیدم و اونو درکش نمی کردم .

ما مستاجر بودیم به خاطر همین بعد از سه سال از اون خونه ها گذاشتیم رفتیم و به خونه ی خودمون با هزار آرزو و دلخوشی پا گذاشتیم ، اولاش خیلی خوشحال بودم ............... انقدر که نمی دونستم از کجا واسه تزیین اتاقم شروع کنم اما بعد از سه روز تو دلم درگیری شد و تو وجودم احساس نیاز به نیما رو میکردم ، احساس کمبودش ..........

به خاطر همین سرگردان شدم که باید کجا و از کی سراغشو بگیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه من که شمارشو ازش نگرفته بودم .

هر روز یه بهانه جور میکردم واسه اینکه دوباره از اونجاها رد شمو نیما رو ببینم تا یه ذره آب رو آتیش دلم بپاشم اما ............

اما هیچ وقت  ندیدمش و این دل صاحب مرده هم که امونم نمیداد ، واسه همین تصمیم گرفتم  سراغشو از یکی از دوستاش که می شناختمش بگیرم تا اینکه باز رفتم محله ی قدیمی ، پیش دوستای قدیمی و عشقم نیما .......

وقتی سراغشو گرفتم بهم گفت که به محض اینکه ما از اونجا رفتیم پدرش فوت کرده و اونم قصم خورده که چون هم پدرش فوت کرده و هم من از کنارش رفتم دیگه هیچ وقت از خونه پاشو نذاره بیرون و اون چند روزی که من ازش بیخبر بودمو یه عمر واسم گذشت ، نیما اصلا از خونه نیومده بود بیرون .............. منم دلم واسش سوخت و از دوستش خواهش کردم شمارشو بهم بده اونم با کلی شادی شمارشو بهم داد .

چند روزی طول کشید تا تونستم دلمو راضی کنم  واسه تسلیت و معذرت خواهی باهاش تماس بگیرم .................. وقتی صداشو شنیدم فهمیدم که چقدر دوسش دارم اما به روی خودم نیاوردم و فقط بهش گفتم یه سوال : " واقعا دوسم داری ؟ " اونم بدون هیچ معتلی گفت آره خیلی و ................... 

گفتم خوب اگه دوسم داری یه چیز میگم نه نگو .......... گفت چشم ........... گفتم بازم از خونه بیا بیرون و لباس سیاهتم از تنت دربیار ........... بازم گفت فقط به خاطر تو تنها کسم چشم  ........... منم آدرس خونه و مدرسه رو بهش دادم تا اینکه یه روز سر راه مدرسه چهره ی قشنگشو بازم دیدم .

اومد سر راهمو گرفت و گفت : بعد از سه سال واسه آخرین بار بازم ازت خواهش میکتم پیشنهادمو قبول کنی ؟ اما من از اونجا که جوون بودم و مغرور، نیاز به خواهش بیشتری داشتم که نیما دیگه اون کارو نکرد و برگشت بهم گفت که یه کاری میکنم که از نه گفتنت پشیمون شی و تا آخر عمرت نتونی خودتو ببخشی ..................... منم از تهدید کردن بدجور بیزار بودمو هستم واسه همین بهش گفتم " هیچ غلطی نمی تونی بکنی " اونم با چشمونی گریون از پیشم رفت اما واسه همیشه رفت ..........

(الانم که دارم داستان 5 ، 6 سال پیش رو دوباره تکرار میکنم آب تو چشام جمع شده و دستام سخت میلرزه اما چه فایده داره ؟ )

بعد از 3 روز که نیما رو واسه آخرین بار دیدم دوستش یه کاغذ بهم تحویل دادو رفت ....... وقتی بازش کردم .......... اعلامیه ی نیمای خودمو دیدم ، آره .........نیما خودکشی کرده بود .

 و بعد تو همه ی مراسم هاش شرکت کردم " باورتون میشه که هنوزم نتونستم فراموشش کنم ؟ "

بعد از چهل ام  نیما هر روز مادرش رو سر راه مدرسه ام میدیدم که فقط نفرینم میکرد و می گفت از خدا می خوام که تو رو از مادرت بگیره و کاری کنه که عاشق شی مثل پسرم و مثل تو عشقت بهت محل نذاره .

اما بعد از یه سال که گذشت ....... وقتی دوستام حالمو میدیدن دلشون واسم سوخت و ازم خواهش کردن که سعی کنم دوباره بتونم یکی دیگه رو دوست داشته باشم .......... نمی خواستم اما واسه فراموش کردن این قضیه ها و فوت عشقم مجبور بودم این کار رو بکنم ...............

 

                                       ادامه دارد .................

 

 

+ نقاشی شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18:17 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



 

 

عاشق شدی ؟

 


 

عاشق شدی ؟

 


 

عاشق شدی ؟

 


 

عاشق شدی ؟

 


 

عاشق شدی ؟

 


 

عاشق شدی ؟

 


 

عاشق شدی ؟

 

+ نقاشی شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:14 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی |



یه روز که از باشگاه برمیگشتیم شیطنتمون گل کرد و دنبال راهی بودیم که بتونیم بخندیم واسه همین یکی از دوستامون که خیلی شبیه پسراس یه کلاه سر کردو مانتوشو درآورد که نقش پسرا رو بازی کنه و ما رو یه ذره بخندونه

ساعت 6 بود (هوا تاریک بود) مسیرمون ششم بهمن بود ، ما تا حدی پیش رفته بودیم که حتی با اسم پسرونه صداش میکردیم  وطوری جدی شده بود که حتی خودمونم داشت باورمون میشد که یه پسر همراهمونه حالا چه برسه به بقیه

باز یه چیز دیگه به سرمون زد و اون اینکه تو کارتایی که باهامون بود شماره ی خودمونو نوشتیمو به دخترا پیشنهاد رفاقت میدادیم .......... و خلاصه اینکه خیلیا قبول کردنو شماره رو گرفتن ............

چند روز بعد :

ــ زیییییییییی

زیییییییییییییییییییییییی

: الو سلام

: سلام شما؟؟؟؟؟؟؟؟

: ببخشید با ارام کار دارم............

 : اشتباه گرفتی

: و ................

 

 

ــ زیییییییییییییی

زییییییییییییییییییییی

: الو سلام رضا جون

: ...................

: عزیزم این خط چند روزه واگذار شده

: و ...............

 

 

ــ زیییییییییییییییییییی

زیییییییییییییییییییییییییییییی

 

و در نهایت:

: مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد ........                                                    

 

 

     (خطاب به شما دخترا ، هیچ پیشنهادی رو قبول نکنید چون اکثرا سرکاریه)

+ نقاشی شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:28 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



چند نفر از دوستان با خوندن وبلاگمون ازمون خواهش کردن که داستان زندگی سختشون رو به وبلاگ خودمون منتقل کنیم ما هم درخواستشون رو با دل و جون قبول کردیم .

داستان دختری با اسم مستعار لیلا :

" خانواده ی ما یکی از ثروتمندترین مردم این شهر بود و چون پولداریم همه ما رو از اون چیزی که هستیم بالاتر میشناسن و بیشتر بهمون احترام میزارن و این خودش باعث غرور و تکبر همه ی دخترای فامیل و از جمله خودم شد ، من یکی از دخترایی بودم که از عشق بیزار بود ، البته چون خانوادگی پولدار بودیم پسری رو میخواستم که در حدمون و یا بالاتر باشه یعنی راحت تر بگم هیچ خواستگاری رو غیر از خوشگلا و پولدارا راه نمیدادم ، این داستان ادامه پیدا کرد تا ............

تا وقتی که 19 ساله شدم ، وقتی پا تو این سن گذاشتم یه خواستگار خوشگل و خیلی پولدار واسم پیدا شد ، منم چون تجربه ای نداشتم و تعریف و تمجید همه ی اقوام رو در مورد فرزام ( همون خواستگارم ) دیدم با چشم پوشی از همه چیز بله رو گفتم و همسر آیندمو انتخاب کردم .

بعد از یه مدت که تقریبا دو ماهی از ازدواجمون می گذشت خانواده ی همسرم وارد زندگیم شدن طوری که دار و ندارمو ازم گرفتن یعنی : اولش اومدنو بی غیرت بودن همسرم رو به روخم کشیدن و گفتن که فرزام هیچی نداره و همه ی اموالش متعلق به خانواده اش است بعد ماشینمون رو ازمون گرفتن ما موندیم تو این شهر پر ترافیک بدون ماشین اما من بخاطر علاقه ام به فرزام هیچی نگفتم و فقط سکوت کردم بعد از 5 ماه تازه بدبختیامون شروع شد بدبختیهایی که  خودم به روز خودم اوردم .

خانواده ی همسرم بازم دست از سرمون بر نداشتن و به دخالت های پی در پی شون ادامه دادن طوری که خونه و اثاثیه مربوط به همسرم رو ازمون گرفتن  اما باز هم سکوت کردم وبه زندگیم توی یه کلبه ی کوچیک استیجاری ادامه دادم .

بعد از 2 سال که از این اقا صاحب بچه شدم فهمیدم که  همسرم واقعا از رفتن به دنبال کارو درامد امتناع میکنه و خودش رو به پول خانواده و من وابسته کرده

تا اینکه بعد از چهار سال به این رفتارش اغتراض کردم اما اون بازم بی اعتنایی کرد و حقیقتا من بهش مشکوک شدم که چطور 10 ساعت از روز رو بیرون میگذرونه بدون اینکه دنبال کاری باشه و همش دنبال خوشگذزونی با دوستاش بود  ، به خاطر همین یه روز دنبالش راه افتادم که سر از کاراش در بیارم و دیدم که همسرم با پولهای من و خانواده م کیف میکنه  و بقیه ی روز رو با یه زن دیگه ای میگذرونه "

خلاصه اش بهتون بگم که الانم بلاتکلیفم و هرچی هم درخواست طلاق می کنم فقط میگه نه چون مدرکی واسه اثبات خیانت فرزام ندارم وخانواده اش شهادت دادن که من از اینکه خونمو ازم گرفتن چنین تهمتی دادم

( پس از همه ی دخترا یه درخواست دارم : به خاطر خود همسرتون اونو بخواید نه به خاطر جاه و مقامش )

+ نقاشی شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:17 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



یه روز که  کلاس خیاطی بودیم یکی از همکلاسی ها قصه ی زندگیشو واسه مون تعریف کرد ما از این قصه خیلی متاثر شدیم .

می گفت : " من و همسرم با عشق با هم ازدواج کردیم همه مخالف این ازدواج بودن از پدر و مادر گرفته تا عمو وعمه و خاله اما ما چون همدیگر و دوست داشتیم و به خاطر هم خیلی سختی ها کشیده بودیم با همه ی مخالفتها مقابله کردیم و گفتیم یا با هم یا مرگ........."

و حالا زندگی همون عاشق و معشوق بعد از ۷ سال :

بعد از ۲ سال بچه دار میشن و سال بعد معلوم میشه که اقا معتاده اما هنوز اول قصه س...

این خانوم چون به اصرار خودش و با مخالفت خانواده ازدواج کرده و به خاطر بچه ی یک ساله ش نمیتونست هیچ کاری بکنه حتی نمیتونست با یکی درددل کنه چه برسه به جدایی...چون خانواده ش اونو قبول نمیکردن...........حالا .......

اون خانوم مونده و یه بچه ی ۴ ساله با کلی بدبختی و بیچارگی به اضافه ی پچ پچ های مردم که پشت سرش زمزمه میشه و گذشته از اینا شوهری که ۳  ساله ازش هیچ خبری نشده ..........حتی خبر مرگش..........

اینم اخر و عاقبت عشق و عاشقی که این روزا بین همه رایج شده البته عشق که چه عرض کنیم هوس...........

+ نقاشی شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:20 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



 معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششی از گرد بود

 ولی آخر کلاسی ها (پنهان بود) لواشک بين خود تقسيم می کردند

 و آن يکی در گوشه ای ديگر ((جوانان)) را ورق می زد ...

 برای انکه بی خود های و هو می کرد و با ان شور بی پايان تساوی های جبری را نشان می داد...

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاريک غمگين بود تساوی را چنان بنوشت:

                      ((يک با يک برابر است))

از ميان جمع شاگردان يکی برخاست (هميشه يک نفر بايد به پا خيزد)

به ارامی سخن سر داد:

              (( تساوی اشتباه فاحش و محض است...))

 معلم مات برجا ماند...

و او پرسيد:

(( اگر يک فرد انسان واحد يک بود آيا باز يک با يک برابر بود؟ ))

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت.... معلم خشمگين فرياد زد:

                              (( آری برابر بود ))

و او با پوزخندی گفت: (( اگر يک فرد انسان واحد يک بود ان که زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود...

اگر يک فرد انسان واحد يک بود انکه صورت نقره گون چون قرص ماه داشت بالا بود وآن  سيه چرده که

می ناليد پايين بود

  اگر يک فرد انسان واحد يک بود اين تساوی زير و رو می شد...

حال می پرسم يک اگر با يک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا اماده می گرديد؟

يا چه کس ديوار چين ها را بنا می کرد؟

يک اگر با يک برابر  بود پس که پشتش زير بار فقر خم می شد؟

يا که زير ضربت شلاق له می شد؟

يک اگر با يک برابر بود پس چه کس آزادگان را درقفس می کرد؟ ))

معلم ناله آسا گفت:

   (( بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد : يک با يک برابر نيست ))

 

+ نقاشی شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:49 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



5 ساله که با هم دوستیم و عاشقونه همدیگرو دوست داریم . ما دو تا همکلاسی باهم انقدر صمیمی بودیم و هستیم که همه به حالمون غبطه می خورند ، خیلی ها بر علیه ما بودن و هستند طوری که خواستن بینمون فاصله بندازن اما خدا رو شکر تا حالا که نتونستن.

روز اولی که با هم آشنا شدیم به هم قول دادیم که هرچیزی رو که واسه خودمون می خوایم واسه همدیگه بخوایم ، به هم قول دادیم که فقط خوبی ها رو واسه هم بخوایم .

والان هم بین ما دو تا هم کلاسی شیطون چیزی نیست که مخفی باشه ، همیشه صادقانه حرفامونو بهم گفتیم و در حد توان هم به هم کمک کردیم .

الانم همه جا هر دوتامون رو به اسم شیطون میشناسن چون هیچ ناراحتی و غصه ای جرات نزدیک شدن به ما رو نداره چون خودمون اینو میخوایم ، که اگر هم غم و غصه ایی باشه سعی کردیم به جای گریه و زاری با امید به خدا و به کمک هم حلش کنیم چون دوستیمون بی ریا بوده چون نذاشیم دروغ این دوستی رو به هم بریزه.

از دومین سال آشناییمون تا حالا خیلی دردسرا داشتیم ، دردسرایی که بیشترش ازطرف دوستا و آشناهای خودمون بوده اونم فقط به دلیل حسادت ، به دلیل اینکه فقط خواستن از هم جدامون کنن و خودشون رو خوب جلوه بدند اما ما با همه ی موانع سخت مقابله کردیم و می کنیم .

تو این مدت از هرکسی حرف دلشو پرسیدیم فقط یه جواب داده اونم گله از زمونه بوده ، خوب ما هم گله داشتیم و داریم اما "خطاب به همه ی هم سن و سالامون " اگه خودتون بخواید روزگار بر وفق مرادتون میشه .

راستی یه خواهش  ( نه نصیحت ) تو دل ما و بقیه ی هم سن و سالامون هست و اون اینکه :

( خواهش می کنیم خوبی ها رو از بین نبرید که بدی ها رو جاش بذارید منظورمون اینه که نه دوروغ بگید و نه تهمت بزنید تا هم شاد باشید هم موفق ارامشی که صداقت به ادما میده توی هیچ چیز دیگه ایی پیدا نمیشه.

 می خوایم اینجا کلبه ایی باشه برای گفتن دردا و غصه ها و مشکلات هم سن و سالامون کلبه ای که توش همه چیز ازاده...هرچی که توی دلت ‌ِ اینجا بگو...........

                                                                        دریا و نازی

 

+ نقاشی شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 14:52 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی و دریا |



 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نقاشی شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 20:11 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... دریا |



گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟

 خواهر كوچكم اين را پرسيد

من به او خنديدم

كمي آزرده و حيرت زده گفت

 روي ديوار و درختان ديدم

 بازهم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم

 مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد

 آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد

بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم

سقف كوتاه دلت را خم كرد

بي گمان مي فهمي

 پنج وارونه چه معنا دارد ؟

 

 

+ نقاشی شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 20:9 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... دریا |



 

و پزشک برای بیماری که به بهبودی اش امیدی نیست آخرین نسخه را 

می نویسد ..................

<<  جمله ی دوستت دارم هر هشت ساعت یک بار  >>

و شاید این تنها دوروغی باشد که روابط عاشقانه را زنده نگه می دارد .

+ نقاشی شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 13:46 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی |



چشمانت را بر تن خسته ی من دوختی و گفتی : خداحافظ...

من دستانت را بیش از پیش فشردم و گفتم : تو با منی...نیازی به خداحافظی نیست !

چشمانت را بر روی هم گذاشتی و گفتی : جواب خداحافظی من را نخواهی داد ؟

سرم را به نشانه ی منفی تکان دادم. اشک های من بر روی صورت و تن تو افتاد.

صورتت را پاک کردی و گفتی : جوابم را ندهی باز هم می روم .

فریاد زدم و گفتم : بمان در کنارم .

فریادم را نشنیده گرفتی و گفتی : وقتی نمانده برای ماندن....باید بروم.

باز هم فریاد زدم : کجا می خواهی بروی ؟ تو نباید از من جدا شوی ...

التماست کردم و گفتم : بمان با من ...

عینک سیاهت را بر روی چشمان نازت جا به جا کردی و گفتی : حیف ....دیر تو را فهمیدم.

چشمانم سرخ بود...صدایم می لرزید...گفتم : حرف از جدایی نزن...تنهایم نگذار....

نمی دانم چرا باز هم تو حرف هایم را نشنیدی !چرا به من توجه نمی کنی ؟؟ چرا به چشم های من نگاه نمی کنی !؟

تو از جای خود بلند شدی و خاک لباس هایت را تکاندی و رفتی....

رعد آسمان زمانه را در نوردید....اشک فرشته ها از آسمان به بدرقه ات آمدند....

تو رفتی و من ماندم...من سال هاست که ماندم...دیگر توان حرکت ندارم.!

تنها از تو یک یادگاری برایم مانده و آن دسته گلی است که بوی دست های تو بر روی شاخه های آن مانده.

دست گلی برایم ماند که نمی توانم آن را در آغوش بگیرم....

طوفان وحشتناکی می آید...دسته گل را از پیش من می برد....چشمم بر روی نوشته ی زیر دسته گل می افتد...

طلوع این خورشید با غروب عشق پایان پذیرفت...تو مزار من را تنها مگذار !

+ نقاشی شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 13:9 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... دریا |



 

منی را که ساعت ها به انتظارش می نشینم تا گوشه ی چشمی به من اندازد .

منی که ساعت ها به خاطرش گریه می کنم تا لحظه ای بخندد .

منی را که ساعت ها به خاطرش دعا می کنم تا لحظهای به خاطرم بگوید : دوستت دارم .

دوستت دارم

زندگی آتشی است به نام عشق

واژه ی سختی است به نام خیانت

مروارید طلایی است به نام اشک

آیینه ی شکستنی است به نام قلب

لحظه ی بی قراری است به نام انتظار

نفس پروجودی است به نام آه .......

و ..........

و .......

و ....

پایان غم انگیزی است به نام جدایی

غروب دلتنگی است به نام مرگ

                                                            " دوستت دارم "

+ نقاشی شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:28 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی |



 

ای جانم اخمشو نگاه ..............


به به .........


ای جانم ....

+ نقاشی شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:14 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی |



 

" چرا باور نکردم پژمرده شدن گل سرخ را که هر شب برایم قصه می گفت .

چرا باور نکردم مرگ فرشته ی مهربان قلبم را ..........

چرا باور نکردم ابر شدم مثل باران باریدم و اشک ریختم .

چرا باور نکردم لحظه ها دارند غریبی می کنند .

چرا باور نکردم او رفت دیگر برنگشت

 و چرا باور نکردم دلم برایش تنگ شده ..........

ای کاش دوباره برمی گشت و در آخر چرا باور نکردم تا شقایق هست زندگی

باید کرد . "

+ نقاشی شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 15:6 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی |



 

اگر معلم فیزیک بودم بهت ثابت می کردم که نگاهت از مرز قلبم می گذرد .

اگر معلم شیمی بودم اسمت رو بر روی قلبم می پاشیدم تا محلولی از محبت به دست آورم .

اگر معلم دینی بودم بهت ثابت می کردم که بعد از خدا می پرستمت .

اگر معلم جغرافیا بودم بهت ثابت می کردم که خوش آب و هواترین منطقه آغوش توست . 

و اگر معلم زبان بودم با زبان بی زبانی بهت می گفتم که دوستت دارم .

+ نقاشی شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 14:27 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی |



چند تا عکس از بچه های خوکشل

برای دیدن عکسها به ادامه ی قصه مراجعه کنید  


>>> ادامه قصه <<<
+ نقاشی شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 14:33 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی |



 

 Love یعنی ..........

L : دوست داشتن

O : امیدوار بودن

V : داشتن انرژی برای عشق

E : انتظار ...

LOVE

عشق یعنی .............

ع : علاقه

ش : شدید

ق : قلبی

 

 

+ نقاشی شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 13:5 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی |



 

می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد نشکند

تا اگر کسی دلم را شکست چیزی احساس نکنم

تا اگر به مشکلات زندگی برخورد کردم بی پروا به آغوش صاحبم که دخترکی بیش نیست پناه

آورم

اما ...........

چه خوب است همین انسان خاکی بمانم به شرطی که سنگ به سرم نخورد . کسی دلم را

نشکند  و مشکلات مرا از پای در نیاورد .                 

                                          

                                      ( که همه ی اینها با وجود بی وفایی ممکن نیست )

 

+ نقاشی شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:33 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی |



 

 

 

 


                                     

                                عشــــــق چیـــســــــــت ؟

به کودکی گفتند عشق چیست ؟ گفت بازی

                 به نوجوانی گفتند عشق چیست ؟ گفت رفیق بازی

به جوانی گفتند عشق چیست ؟ گفت ول و ثروت

                 به پیرمردی گفتند عشق چیست ؟ گفت عمر

و..............

                به عاشقی گفتند عشق چیست ؟ عاشق آهی کشید و گریست .

 

+ نقاشی شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 19:52 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی |



در هر گلبرگ این گل سرخ خاطراتی است و خاطرات زندگی من

در آن نقش بسته است .

اولین گلبرگش ......... آشنایی

دومین گلبرگش .......... محبت

سومین گلبرگش .......... قشنگی

چهارمین گلبرگش ......... دوستی مثل پاییز

و بالاخره پنجمین گلبرگش ........... انتظار . انتظار . انتظار و .........

 

+ نقاشی شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 19:2 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی |



                                                     می خواهم

                                                   بنویســــــــــــم

                                              نمیـدانم چــــرا قلـــــم  

                                        در دستم به آسانی نمی چرخد 

                                   می خــواهم فریـــاد بزنـــم نمی دانم

                              چـرا بغـض گلـویم را فـرا گرفتـه . می خواهم

                          گریـه کنـم نمی دانـم چـرا اشـکانم خشـکیده اسـت

                    بـه نـاچـار در دسـتانی لـرزان  گلـویی بغـض آلــود و اشـکانی             

              خشــکیده می نویســم کـه تـنـهـا تـو   را دوســـــــــــــــــــــــت دارم .

 

 

دوست دارم

 

                    

                       اول نامـه جای دل تنـگ چنـد تـا نقطـه چیـن می گـذارم ................

                           جای اسـم قشـنگت سر سطر نازنـیـن ، نازنـیـن می گـذارم

                                 گفتن از تو ولی کـار من نیسـت پس قلـم را زمیـن

                                                          " می گذارم"

+ نقاشی شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:13 با مداد رنگی هایی ..... از دخترای شیطون ....... نازی |